ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱  

سلام

ما بالاخره ازدواج کردیم ... روز نهم بعد از عروسی  دلم گرفت از حرف ...و کاراش ... اولین اشک

دیروز

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 
 
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳  

سلام

پنجشنبه رفتیم حلقه خریدیم .... خیلی غر غر کرد از اینکه پول دو هر دو رو خودش داد حلقه هارو با خودش برد دیروز هم چند بار گفت ساعت نمی خره من باید بخرم تا حلقه ها رو بیاره !!!!!!!

سلام

پنجشنبه رفتیم حلقه خریدیم ابراهیم خیلی غر غر کرد از اینکه پول دو هر دو رو خودش داد حلقه هارو با خودش برد دیروز هم چند بار گفت ساعت نمی خره من باید بخرم تا حلقه ها رو بیاره !!!!!!!

دوازدهم نمی دونم چند شنبه بود رفتم از صالحه ۵٠٠ هزار تومن پول گرفتم دادم بقیه سرویس بعدش رفتم یه فالنامه حافظ خریدم روز پنجشنبه ٢١ دادم به ذا خیلی خوشحال شد خیلی گفتم ناقابل و کوچکه گفت هر چی باشه حتی اگه یه مشت خاک هم بهم می دادی خوشحال می شدم گفتم هیچ وقت شب قدر یادم نمیره گفت منم روز اولی که اومدی اینجا پول به حساب بریزی و گفتی دانشجویی و گفتم برام کتاب بخرم یادم نمی ره همون وقع بود که عاشقتت شدم وقتی کلمه عاشقو گفت اونقدرروی میز خم شد که اصلا هیچی ندیدم هیجانش خیلی بالا بود ...همنجا بودم که بهمن زاده اومد گفت با عصابینت که چرا تلفنتو جواب نمی دی مجبورش کرد اونم زنگ زد حدسم درست بود خانم هاشمی فناوری تازه امده قرار روزیکشنبه گذاشت که ببینتش با اینکه اینا رو فهمیدم خودش هم گفت اما حالم خیلی خیلی خوب بود اما بعداز که رفتم بیرون و ان گفت هرگز حاضر نیست که پول هر دو حلقه ها را خودش بده حالم خیلی گرفته شد گفت که با خانواده ام سرشو کلاه گذاشتیم خیلی ناراحت شدم خیلی حتی یه ریال هم پول طلا خریدن نداشتم اونقدر غرغر کرد که ....با بچه ها را رها کردیم رفتیم فرگاز نگاه کنیم اما



 
 
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠  

سلام

امروز یکشنبه است پنج شنبه فرستاد کیست که تنها آرزوی همیشگی اش در این جهان این باشد که تنها چیزی را که از این جهان آرزو می کند از دست بدهد .

یعنی چه نمی دونم خیلی فکر کردم اولش که ناقص بود براش فرستادم ناقصه دوباره فرستاد بازم ناقص بود تا شب که خواب بودم  کامل شد از همون موقع فکرم مشغول بود آخرش فرداش ساعت ١١ می شد براش فرستادم پشیمونی ؟ جواب نداد تا غروب که جواب داد سلام عصر بخیر نمی دونم بابت چی باید پشیمون باشم ولی از اینکه یاد شما باشم پشیمون نیستم .              

آخی ... راحت شدم اما تا الان هنوزم یادش که می افتم می گم یعنی چه ؟

امروز از اون روزاست که ازصبح که بیدار شدم دارم هی خدا را صدا می کنم که تموم کنه همچی رو .... دیروز دیگه حرفای جدید می زد که فکر می کنی می زارمت راحت بری بیای هر لحظه موبایل مسیجت هاهمه رو چک می کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا تو خودت می دونی کمکم کن ...................



 
 
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩  

سلام

دیروز عصبانی شد بهش گفتم خری گاوی اصلا ادم نیستی ..

اون گفت یه عروسی برات بگیرم که از عزا بدتر باشه گفتم هر شب گریه می کنم گفت سهم امشب هم دارم ... برو لباس عروس ببین با خواهرات برو خوش باش یه عروسی بشی عزا باشه عزا .................... هنوزم اشک تو چشمام حلقه زده

دیروز ذا مسیج داده بود اگه یه روزی یه جایی دلت شکستم حلالم کن البته من هم قبلش ساکنان دریا پس از دتی صدای  امواج را نمی شنوند چه سخت است قصه عادت فرستادم شاید از این ناراحت شده بود البته مندر جواب اونایی گلهایی که برام فرستاده  تقدیم به مهربونیهای تو فرستادم ....

 



 
 
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧  


 
 
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧  

سلام

چهار روز بیکاری قبلیش رفتیم تهران با ... و ..... یک سرویس مبل و سرویس خواب و یه بوفه کوچک و میز جلو مبل  و میز تلویزیون و میز جلو مبلی برا مامان اینا و یک فرش ٩ متری و اونا هم سرویس خواب و مبل و بوفه و ... راستی کت و شلوار شد ٢٢۵ می گه باید من پولشو بدم حتی پول مبل می گه من تا یک میلیون بیشتر پول نمی دم ندارم خانم ندارم مممممممممممممممممممممممممممممم

راستی خونه شهرک سجادیه دیدیم بعد رفتیم تهران قرار بود قرارداد نوشته شه که ا ..  با بنگاه خیلی بحث کرده بود ....

قضیه سند ازدواج  و وام که الان درگیرم ... برای عید رمضان یادم نمی یاد گفتم یا نه رفتیم اونجا بااینکه ختم قران بابا بود خیلی ناراحت شدم که قبول نمی کرد بمونم و سر خیابون گفت حالااون چند ساله مرده !!!!!!!! گفتم باهات نمی یاد ناراحت شدو رفت می خوام بگم به درک بزار بشه اما دلم راضی نمی شه چرااون اینجوریه ؟آره .... بزارهر چی می خواد بشه ... خلاصه اومد ختم قران گرفته شد و ما رفتیم روز بعدش اونجا بهتر از دفعه قبل بهم رسید ... بهونه رفتن هم گرفتن وام بود ... حالا که رفتیم مرده میگه منم باید جدا ثبت نام کنم و اون فکرکرده با هم هستش .... یعنی رفتن بیخود بوده ....اومدیم بندر اون برای من ثبت نام کرد و من رفتم بانک اداره با اصرار اون گفتم که وام می خوام وراستش بهش گفتم اخه اون خبر داشت من یک بار وام گرفتم و



 
 
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳  

سلام

یادم نمی یاد چی چیزای نوشتم وقت ندارم نگاه کنم وقت ندارم نگاه کنم ....

قضیه اول ماه رمضان ...  شنبه بود از پنجشنبه شروع شد از اونجا چهارشنبه ....و  .....با ..........سر سالن و خواننده حرف زدند و....

روز بعدش که گفت نمی تونه و من زنگ زدم به ....وگفتم همچی تموم کنه ....و شب که خیلی گریه کردم و بهش گفتم دوستش ندارم وبه دردش نمی خورم ...

و هفته بعدش که ذا هم چی رو گفت ... یه روز صبح که رفتم هی گفت باید دیگه بگه چون خیلی وقت شده و همه رفتن گفتم وا ادم یه نفر بخصوص می خواد نه همه رو خندید و گفت آره همون یه نفر



 
 
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠  

سلام

بعد از اون موضوع دیگه هیچی نگفتم شده ٢٨ آبان ..... چند روزه وباره شروع کرده که مبل نمی خرم من چیزیکه لازم و ضروری نباشه نمی خرم سفره عقد نمی خوام با خودم فکر می کنم خیلی احمقم ... حتما همه می گین اینا مهم نیست آره اینا مهم نیست ولی گفتش مهمه خیلی احمقم

پریروز مامان و بردیم دکترموسوی ۴٠ تومن عابر بانک گرفتم پول ویزیت و دارو و یک مانتو ١٢ تومنی  پولم تموم  شد البته ...کرایه دو طرف حساب کرد خوشحال شدم ایندفعه بدون بدون ناراحتی خرج  کرد دوبار ٢ تومن

 

 

وای هر چیزی نوشتم اه سیو نشده 

اینو می خواستم بگم که رفتیم خونه خوابید منم رفتم حموم بعد فیلم رستگاران همبر سرخ کردم بیدارش کردم گفت نمی خوره مگه دفعه اولش که بدون شام می خوابه از حالا دیگه نبایدباشه تو خونه ای که ؟؟؟!!!!! با عصبایت لااله  الله یایادم ممی یاد اعوذباالله من الشیطان رجیم ... منم رفتم بیرون خودم خوردم دوباره رفتم بهش گفتم بیام اصلابیدار نشداصرار نکردم بعد که خواستم جمع کنم لقمه براش گرفتم پاشد خورد ا... گفت لوس شدی اومدتو اتاق

وقت نمی شه کامل بگم می خوام اینو بگم که  از دیروز دوباره تصمیم گرفتم قلبم اونقدر گرفته که دارم می میرم این که...

صبح روز بعد از اداره ساعت تقریبا ٩ شاید یه ربع کمتر یا بیشتر بهش زنگ زدم چیکارمی کنی داشت می رفت کی خونه بود و خلاصه اینه رسیدیم نمی دونم چطوری  سر آشپزی گفت باید یاد بگیری اگه می گی دو سال به من وقت دادی منم دوسال به تو وقت دادم آشپزی یاد بگیری خندیم یاد می گیرم - دارم جدی می گم - می دونم تو خونت یاد می گیرم - نه الان خراب کاریات بکن تو خونه من حق نداری چیزی  خراب کنی - !!!!!!!!!!! هیچی نگفتم - اگه تو خونه من خراب کردم کاسه می خوره به دل دیوار اون وقت اخلاق منو می بینی ...  خدایا من دیگه چیزی نشنیدم از همون دیروز سرم درد می کنه چند بار تصمیم گرفتم تو خونه بازم بگم یا زنگ بزنم به مامانش همچی تموم شه .... شب رفتم پیش  اسما یه استامینیفون خوردم بهتر نشدم زنگ زد جواب ندادم و خوابیدم .... ادم نیستم که...  الان می خوام زنگ بزنم

راستی پیش مشاوره رفتم خانم نمازی نمی دونم نوشتم یا یادم باشه بنویسم همینور هم اکه اون پول بهم داد