سلام
بعد از اون موضوع دیگه هیچی نگفتم شده ٢٨ آبان ..... چند روزه وباره شروع کرده که مبل نمی خرم من چیزیکه لازم و ضروری نباشه نمی خرم سفره عقد نمی خوام با خودم فکر می کنم خیلی احمقم ... حتما همه می گین اینا مهم نیست آره اینا مهم نیست ولی گفتش مهمه خیلی احمقم
پریروز مامان و بردیم دکترموسوی ۴٠ تومن عابر بانک گرفتم پول ویزیت و دارو و یک مانتو ١٢ تومنی پولم تموم شد البته ...کرایه دو طرف حساب کرد خوشحال شدم ایندفعه بدون بدون ناراحتی خرج کرد دوبار ٢ تومن
وای هر چیزی نوشتم اه سیو نشده
اینو می خواستم بگم که رفتیم خونه خوابید منم رفتم حموم بعد فیلم رستگاران همبر سرخ کردم بیدارش کردم گفت نمی خوره مگه دفعه اولش که بدون شام می خوابه از حالا دیگه نبایدباشه تو خونه ای که ؟؟؟!!!!! با عصبایت لااله الله یایادم ممی یاد اعوذباالله من الشیطان رجیم ... منم رفتم بیرون خودم خوردم دوباره رفتم بهش گفتم بیام اصلابیدار نشداصرار نکردم بعد که خواستم جمع کنم لقمه براش گرفتم پاشد خورد ا... گفت لوس شدی اومدتو اتاق
وقت نمی شه کامل بگم می خوام اینو بگم که از دیروز دوباره تصمیم گرفتم قلبم اونقدر گرفته که دارم می میرم این که...
صبح روز بعد از اداره ساعت تقریبا ٩ شاید یه ربع کمتر یا بیشتر بهش زنگ زدم چیکارمی کنی داشت می رفت کی خونه بود و خلاصه اینه رسیدیم نمی دونم چطوری سر آشپزی گفت باید یاد بگیری اگه می گی دو سال به من وقت دادی منم دوسال به تو وقت دادم آشپزی یاد بگیری خندیم یاد می گیرم - دارم جدی می گم - می دونم تو خونت یاد می گیرم - نه الان خراب کاریات بکن تو خونه من حق نداری چیزی خراب کنی - !!!!!!!!!!! هیچی نگفتم - اگه تو خونه من خراب کردم کاسه می خوره به دل دیوار اون وقت اخلاق منو می بینی ... خدایا من دیگه چیزی نشنیدم از همون دیروز سرم درد می کنه چند بار تصمیم گرفتم تو خونه بازم بگم یا زنگ بزنم به مامانش همچی تموم شه .... شب رفتم پیش اسما یه استامینیفون خوردم بهتر نشدم زنگ زد جواب ندادم و خوابیدم .... ادم نیستم که... الان می خوام زنگ بزنم
راستی پیش مشاوره رفتم خانم نمازی نمی دونم نوشتم یا یادم باشه بنویسم همینور هم اکه اون پول بهم داد